روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت:می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد. سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درختان دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهای او دوختند.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از انچه سنگینی سینهء کوچک توست!!! گنجشک گفت:لانهء کوچکی با هزار آرزو داشتم و ارامگاه خستگی هایم و سر پناه بی کسی ام.ولی تو همان را هم از من گرفتی! این طوفان بی موقع چه بود که زندگی مرا به نابودی کشاند ؟چه میخواستی از لانهء محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟؟ سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .... گنجشک خیره بر خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:چه بسیار بلاها که به واسطهء محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناکاه چیزی در درونش فروریخت و هاهای گریهایش ملکوت خدا را پر کرد. 
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:13 توسط ترانه
|
