شايداينچنين بايد بنويسم بنويسم تاسكوت رابشكند تاشايدكمي ازعقده هاي دلم خالي شود چراكسي نميفهمد؟چرامردم نميفهمندكه من پرازغمم؟ بايدبنويسم تا آن را به همه نشان دهم بايد همه بدانندتا برايم دلسوزي كنند بايد براي غرورشكسته شده ي من عزا بگيرند آن هاآن را كشتند بايد رفت بايد رفت وتنها ماندوكوچه هاي بي كسي پرازاندوه را تنها پيمود شايد اينچنين بهتربودشايدبايد گفت تا دلت خالي شد آنقدرپرم كه توان نوشتن ندارم چگونه غصه ام رابرايت بنويسم وقتي نوشتن من فايده اي ندارد كاش اينجا بودي تا برايت مي گفتم غصه ام رااشكهايم رافقط براي تو آزادميكنم ميخواهم همه بفهمند ديوانه شده ام ديگر طاقت ندارم ديگر نمي توانم آرام باشم ديگر نميتوانم آسوده خاطر باشم اين چه كاري است كه دارند ميكنند؟ آيا واقعا اين حق من است؟ ايا واقعا اين غربت و نابودي حق من است؟ چقدر بيرحمانه چه بگويم نميتوان آن ها را بيان كرد فقط تورا دارم آيا به من راهي ميدهي تا در قلبت خانه اي سازم ودر آن تنها بمانم؟ نميدانم...... 
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:9 توسط ترانه
|

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:24 توسط ترانه
|
