کلبه ای دارم من
که به اندازه تنهایی من جا دارد و بر آن نور خدا می تابد باغ ابری دارم پره از شبنم عشق پره از رازو نیاز دل رویایی من به کجا مینگرد؟ 
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:40 توسط ترانه
|

خدا نگهدار عزیزم اما نمیشه باورم توی چشام نگا نکن این لحظه های آخرم آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکسات آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوستت داره یکی که از دوریه تو سر به بیابون میزاره خدا نگهدار عزیزم...خدا نگهدار عزیزم...خدا نگهدار! خدا نگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار اینجا غریب بودم ولی هیچکی نپرسید از کجام مسافرم باید برم گریه نکن...خدا نخواست دوستم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت غریب بودم نامردمان تو رو ازم ربودنت میرم ولی بدون فقط تویی دلیل بودنم مهمون نوازی کردنا منو از اینجا روندنم میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکسات آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوستت داره یکی که از دوریه تو سر به بیابون میزاره خدا نگهدار عزیزم...خدا نگهدار عزیزم...خدا نگهدار! 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:35 توسط ترانه
|

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان برايش کوچک است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:30 توسط ترانه
|

امتحان امتحان امتحان این هم برای شم به قول دوستام میگن در تقلبی بسی امید است بی تقلبی برگه سفید است
باورم نمیشه کامل گرفتم

+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:30 توسط ترانه
|

وای خدا ی یه روز که تعطیله ها از توی دماغ آدم در میارن
یه جمعه تعطیله ها ولی کلی کار داریم امتحان امتحان بازم امتحان
فردا امتحان زبان دارم البته بگم زبانم خیلی خوبه
تازه زبانسرا هم میرم ترم آخرم دارم مدرک میگیرم
خوب زیاد وقت ندارم تا آپ بعدی فعلآ
خدا به دادمون برسه
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:46 توسط ترانه
|

و من از آن زمانی می ترسم که انسان برده شود
برده ی آن چیز که " تکنولوژی "می خوانندش. از آن زمانی که تکه های زندگی می شکنند می شنویم اما بعد از مدتی عادت می شوند. از آن زمانی که توان تعریف " انسانیت " را نیست. پایان کتاب را به پایان برد. صفحه ی اول را آورد و نوشت:تقدیم به آنان که به من آموختند درنگ را در سیل تاریخ
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:8 توسط ترانه
|

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ . بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند.
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
غم را بخاطر خودم آفريدم , فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:19 توسط ترانه
|

سلام خوبین؟
در سلامتی کامل به سر میبرید هووووووووو؟
من خیلی زودبه زود آپ می کنم مگه نه؟
دیروز که امتحان داشتم پریروز هم که باز امتحان داشتم نشد بیام
گفتم بیام پیش شما
ولی باهاتون قهرم خیلی نامردین چرا نظر نمی گذارین؟
می و نین نظر بزریم بگین من درمورد چی براتون بنویسم
تا آپ بعدی فعلآ بابای
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:48 توسط ترانه
|

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد
پس نگو
نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است
ولی دل دریایی است
تاب و توانش بیش از این هاست
دوستت دارم
وتاوان آن هرچه باشد، باشد
دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز
باکی ندارم از هیچ کس و هر کس
که تورا دارم
عزیز 
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:37 توسط ترانه
|

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم ( ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ، مي رسد دست به سقف ملكوت . ديده ام ، سهره بهتر مي خواند . گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است . گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است . و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس . ) و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست . مرگ وارونه يك زنجره نيست . مرگ در ذهن اقاقي جاري است . مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد . مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد . مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان . مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند . مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است . مرگ گاهي ريحان مي چيند . مرگ گاهي ودكا مي نوشد . گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد . و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . ) در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:38 توسط ترانه
|
