شلام خوفی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب بالاخره طلسم شکست ومن اومدم اینترنت
خیلی دلم برای شما دوستاي گلم تنگ شده بود
ولي خب بلاخره اومدم با يه آپ تازه
من صداي تپش باغچه را مي شنوم
و صداي پر و خالي شدن آينه را
روي بهتي از شب
و نگاهي در فراسوي افق هايي دور
و صدايي مثل تنهايي آب
و سكوتي
پر خروش از وزش چلچله ها
دل بي تاب مرا ميشكند
...
من تو را ميبينم
آن بالا
از همه زيباتر...از همه تنها تر
مي درخشي آرام
و من اين پايينم
در فراموشي يك قطره آب
و دگرگوني يك پنجره از خاطره ها
غوطه ورم...من تو را مي بينم
...
آسمان نزديك است
بال هايم كو؟
من پر از تاب و تبم
من پر از شوق رسيدن هستم
و تو ان بالايي
مي درخشي آرام
از همه زيباتر...از همه تنها تر
آسمان دل من مال خودت

+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:9 توسط ترانه
|

سلام سلام سلام سلام خب خب بريم سر اصل مطلب خبر خوش !!!!! عروسي! عروسي! عروسي عموم بود خيلي خوش گذشت هاها ها خلاصه آماده شديم ورفتيم سالن حلا بگو توي سالن چي شد ... هيچي ديگه اين قدر رقصيديم كه مرديم من ضد حال خوردم مثل هميشه كفش هايي كه خريده بودم نمي دونم يك دفعه چي شد كه توي دوشب كوچيك شدن .چون جلوشون باز بود من نمي تونستم راه برم از يك طرف هم كه كسي نمي تونست منو با آهنگ اركس بگيره خلاص كفشامو با كفش هاي عمم عوض كردم خلاصه خستتون نكنم شب از پادرد مردموتا صبح نخوابيدم خب اين هم از خبر خوب خودمونيم ها تركيدي از فضولي خب مطلبام ته كشيد ولی حالا به خاطر این که زیاد حرف نزنم این رو بخونین جالبه به تعداد شبها روز وجود دارد و طول شب








و روزها هم در چرخه یک سال مساوی
است. حتی سعادتمند ترین زندگی ها هم
نمی تواند بدون کمی تاریکی سپری شود
و کلمه شادی اگر با اندوه به تعادل نرسد
بی معنی خواهد بود.
«تصویر آرامش»
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر می خواست.
تصویر دوم نیز کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش،گرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلوی دوم است. بعد توضیح داد که: آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:45 توسط ترانه
|

سلام خوفین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می دونین گفتم این با به جای مطلب یا شعر یه کم از خودم بگم خب شروع میکنیم می دونی من کجام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب معلومه دیگه خونمون بالا خره از مسافرت برگشتیم جاتون خالی کل ایران رو یه دور قمری زدیم از شمال تا جنوب خیلی خیلی خوش گذشت حالا بزار برم سر اصل مطلب آی.... دیروز روز عالی بود جاتون خالی بود به مناسبت بازگشت من از مسا فرت دوستام امدن خونمون کلی گفتیم وخندیدیمو رقصیدیم بعد زد به سرمون چراغارو خاموش کردیم وقرص استامینوفن خوردیم ورفتیم هپروت .هپروتی بود ها... جاتون خال خیلی خوش گذشت ولی یه ضد حال هم داشت از صدای ضبط ما همسایه های بی جنبه اومدن اعتراض ماهم مجبور شدیم بساطو جمع کنیم به این میگن ضد حال اساسی ولي اشكال نداره مهم اينه كه خوش گذشت حالا يه خبر خيلي توپ دارم البته براي خودم كه خيلي خوبه شمارو نمي دونم ولي يه خبر بد هم دارم بايد تا آپ بعدي صبر كنين تا بعدآ بهتون بگم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:47 توسط ترانه
|

ماه من غصه چرا؟! که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟
آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اکر هم روزی، مثل باران بارید،
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!
این همه غم و غصه، این همه شادی وشور،
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند،
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می خواند






! 
![]()
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:17 توسط ترانه
|

سلام سلام سلام سلام
خوب هستین
ای من هم خوبم
ازآپ قبلی حالم بهتره
راستش خیلی وقت بود دنبال یه قالب قشنگ برای وبم بودم
حالا پیداش کردم نظر شما چیه این قالب بهتره یا قبلی ؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا برای این که حالم بهتر بشه وبیشتر پیش شما با شم ای شعر هم مینویسم
امیدوارم حوصله کنی وته ته شو بخونی
کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم
اه اه بازم اين بلاگفا قاطي كرده دوستاي گلم بايد ببخشن وقتي ميخوام برم براي دوستام نظر بدم با اين كه همه ي موارد رو كامل ميكنم مينويسه ((ورود متن نظر الزاميست )) بالا خره دوستاي گلم ناراحت نشن فكر نكنيد كه من نمي خوام بيام من ميام اما نمي تونم نظر بدم نمي دونم سايد هم مشكل از كامپيوتر منه به هر حال بايد ببخشيد
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:26 توسط ترانه
|

شايداينچنين بايد بنويسم بنويسم تاسكوت رابشكند تاشايدكمي ازعقده هاي دلم خالي شود چراكسي نميفهمد؟چرامردم نميفهمندكه من پرازغمم؟ بايدبنويسم تا آن را به همه نشان دهم بايد همه بدانندتا برايم دلسوزي كنند بايد براي غرورشكسته شده ي من عزا بگيرند آن هاآن را كشتند بايد رفت بايد رفت وتنها ماندوكوچه هاي بي كسي پرازاندوه را تنها پيمود شايد اينچنين بهتربودشايدبايد گفت تا دلت خالي شد آنقدرپرم كه توان نوشتن ندارم چگونه غصه ام رابرايت بنويسم وقتي نوشتن من فايده اي ندارد كاش اينجا بودي تا برايت مي گفتم غصه ام رااشكهايم رافقط براي تو آزادميكنم ميخواهم همه بفهمند ديوانه شده ام ديگر طاقت ندارم ديگر نمي توانم آرام باشم ديگر نميتوانم آسوده خاطر باشم اين چه كاري است كه دارند ميكنند؟ آيا واقعا اين حق من است؟ ايا واقعا اين غربت و نابودي حق من است؟ چقدر بيرحمانه چه بگويم نميتوان آن ها را بيان كرد فقط تورا دارم آيا به من راهي ميدهي تا در قلبت خانه اي سازم ودر آن تنها بمانم؟ نميدانم...... 
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:9 توسط ترانه
|

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:24 توسط ترانه
|

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت:می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد. سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درختان دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهای او دوختند.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از انچه سنگینی سینهء کوچک توست!!! گنجشک گفت:لانهء کوچکی با هزار آرزو داشتم و ارامگاه خستگی هایم و سر پناه بی کسی ام.ولی تو همان را هم از من گرفتی! این طوفان بی موقع چه بود که زندگی مرا به نابودی کشاند ؟چه میخواستی از لانهء محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟؟ سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .... گنجشک خیره بر خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:چه بسیار بلاها که به واسطهء محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناکاه چیزی در درونش فروریخت و هاهای گریهایش ملکوت خدا را پر کرد. 
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:13 توسط ترانه
|

سلام باید ببخشید خیلی وقته نیومدن اخه کیبردم خراب شده بود حالا اومدم تلافی کنم تلافی اون روز هایی که نبودم من اینجا به دنبال یک چیز با ارزش می گردم شاید کمی شوق.. قطره ای آب... لمحه ای اشک... نگویید که اینجا کویر است... دلم می گیرد! کسی مرا خوشامد نمی گوید؟!! چرا خوشامد می گوید ها ها ها نه نترسید سرم به جایی نخورده ولی خیلی خوشحالم شارژ شارژ
![]()

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:21 توسط ترانه
|

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد کسی که زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند کسی که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:41 توسط ترانه
|

به نام آفریننده ی باران عشق
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بشنویم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
کم بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خودبه خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
زیر باران بیا قدم بزنیم
.
.
.
بیا در ساحل نمناک بودن برای لحظه ای یکرنگ باشیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:20 توسط ترانه
|

توي چار چوب يه زندون عمريه كه من اسيرم تشنه يه نمه بارون عطش ناب كويرم رنگ بي رنگي گرفته آسمون بي ستارم نه كسي منتظر من نه كسي مياد كنارم تموم رنگ تنم رو با قلم سياه كشيدن رنگي كه عاشقيامون توي سايشم بريدن خودمو توي نگاه چن تا رهگذر مي بينم خيره ميشن به من اما هنوزم تنها ترينم واسه سيب نچيده حالا تبعيدي دردم حاصل يه فكر مسموم پشت سيگاراي سردم منم اون سايه تنها توي قاب روي ديوار نبض افتاده خورشيد ته يك غروب بيمار شانس من بود كه يه نقاش منو اينجوري كشيده يه پرندم كه تو عمرش رنگ جفتشو نديده
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:4 توسط ترانه
|

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود شنیدی میگن ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري. زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است 
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:15 توسط ترانه
|

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:17 توسط ترانه
|

صدایت هست ، تا صدایت هست نفسی هم هست ، صدایت هست و حضورت معنا دار می ماند ، از تو دارم این روزها را ، اگر قابی مزین می کند دیوار اتاقم را ، از توست ... اگر از نردبان زندگی بالا می روم و گاه خیز می گیرم چند پله را یکجا ، همه از وجود توست ... که تمام امیدم تویی ... کاش بودی اینجا ، کنار من روبرویم نه در خیال ، تا بخندم از ژرفای وجود ، تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با دل من ... دست هایم جوانه می زنند مدام اگر در دستهای تو باشند ... می ایستم روبرویت ، زل می زنم در نگاهشت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی و عاشقتر از همیشه نگاهت می کنم ، بغضم تکه می شود مثل شیشه های رنگی روی شانه ات ، عاشق شده ام بیشتر از پیش دوباره و دوباره ، مثل رویش زرد خورشید در آسمان ، مثل لحظه ی حیات ، مثل اولین چکه باران ،مثل حضور تو در مستی های بی پایانم ... به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال، دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گونه تو می رقصد و می تابد ، می بارم ، سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها ، آسمان آبی و دریا آرام چه می کند مهر تو با من ... چه بی خود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:44 توسط ترانه
|

انتظار درانتظار یک طلوع ویک شفق مقدس اینک سالهاست که مهجور و سرگردان در فراز ونشیب های زندگی پرواز می کنم...
در انتظار یک وصال ویک دیدار امید بخش اینک مدتهاست که با ستاره گان همرازشده ام وگلواژه های شعرم را به رویاهای نگاهش تقدیم نموده ام...
خاطرات نوشته شده شرحی است از لحظه های تنهایی من با افکاری که مرا چون پرستوها در حریم آشیانه ها سر به کوچ و خانه بدوش نموده است. ...واینک قلب شکسته ام در سینه منتظر است. منتظردست گرمی بهر یک نوازش آه؛زندگی لحظه ای مهلت بده...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:57 توسط ترانه
|

سلام خوبین؟؟؟ امروز خیلی شارژم براتون عکس گذاشتم خودم عاشقشم چه طوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی برای شادی روح اموات نظر بدین
![]()
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:33 توسط ترانه
|

هر سال زمستان
برف مي بارد ، برف . و قدمهاي من هدفي مي خواهد تا برداشته شود. و خيره ام به دانه هايي كه بي دليل مي بارد. دلخوشي كودكان و دلخوري بزرگتر ها را يدك مي كشد. مي بارد ، مي بارد آنقدر كه سخت سردم شود. مي نشينم روي نيمكت ، نيمكتي كه باز دلخوري به بار مي آورد. برف اندكي بر آن نشسته و من روي برف ها مي نشينم ، خيس خيس خاطره مي نويسم. شعر مي سرايم و آسمان را خيره تر مي پويم. چنان كه چندين بار درد تكرار مي شود. صدا مي زنم خودم را ، مي گريم. و حالا... سردرگم صورت يخ بسته ام را ردي از گرماي اشك ملايم مي كند. و اشك تنها خاطره ايست كه زنده مي كند دقايق مرده ي مرا. برف روي كلاه سياهم را مي پوشاند . بلند مي شوم ، قدم مي زنم تا انتهاي خاطرات شبانه ...و باز تو كه هيچ گاه سر قرارت نمي آيي. حالا ده سال مي گذرد از قرارمان و هر سال اين موقع ، اين ساعت ، اينجا مي نشينم ، هر سال زمستان ، روز تولد خودت ، من نا آرام مي شوم. يكي يكي ، ده كارت تبريك ميلاد تو را مرور ميكنم با برفهايي كه دانه دانه روي آن مي نشيند وتو كه نيامدي. مي روم . مي روم شايد سال ديگر ببينمت. 
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:39 توسط ترانه
|

سلام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببخشید خیلی وقته نیومدم امتحان مثل همیشه حالا بخاطر اینکه دوستون دارم براتون یه شعر توپ مینویسم اینو بخون ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض گردش ما هی ها.زندگی. من .گل .آب. پاکی خوشه ی زیست مادرم ریحان میچیند نان و ریحان و پبیر .آسمانی بی ابر.اطلسی هایی تر رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط نور در کاسه ی مس. چه نوازش هایی میریزد نردبان از سردیوار بلند.صبح را روی زمین می آرد پشت لبخندی پنهان هر چیز می روم بالا تا اوج.من پر از بال وپرم راه میبینم در ظلمت . من پر از فا نوسم خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ازسهراب سپهری بود حالا این هم بخون مامانی نیست بابایی نیست مینشینم پای تلفن گردش شماره های تلفن ترس.شماره.من.تلفن پاکی میان حرف های منو او مادرم زنگ میزند ترس.اضطراب.دلهره دستانی سرد. صورتی رنگ پریده رسوایی نزدیک لای حرف های مادر از:زهره ص.ر دوستم











+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:6 توسط ترانه
|

صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو ای پرنده به کجا؟!قدر دگرصبر بکن آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو باش با دست خود آیینه را پاک بکن نکند آیینه دلگیر شود – بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد خنده کن عشق نمک گیر شود – بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:23 توسط ترانه
|

برای کسی که تورا دوست دارد سبد سبد ستاره فرست برای کسی که دل نگران توست به روی یک گل پیام بفرست بر دستهای که نزد خدا برای تو دعا میکنند بوسه بزن برای قلبی که برای دیدن تو بی قرار است یادگاری بفرست به خودت بیا و او را دریاب او به تو محتاج است همان گونه که گیاه به خاک و اسمان به خورشید محتاج است کسی را که به وسعت تنهایی هایش تو را دوست دارد تحقیر مکن برای دل عاشق او شمع نذر کن ثانیه ها را متوقف کن برای کسی که در انتظار توست عشق را باور کن همان طور که بهاران را باور کردی او را باور کن و بگذار چون ارش کمان دار عشق تو باشد










+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:0 توسط ترانه
|

کلبه ای دارم من
که به اندازه تنهایی من جا دارد و بر آن نور خدا می تابد باغ ابری دارم پره از شبنم عشق پره از رازو نیاز دل رویایی من به کجا مینگرد؟ 
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:40 توسط ترانه
|

خدا نگهدار عزیزم اما نمیشه باورم توی چشام نگا نکن این لحظه های آخرم آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکسات آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوستت داره یکی که از دوریه تو سر به بیابون میزاره خدا نگهدار عزیزم...خدا نگهدار عزیزم...خدا نگهدار! خدا نگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار اینجا غریب بودم ولی هیچکی نپرسید از کجام مسافرم باید برم گریه نکن...خدا نخواست دوستم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت غریب بودم نامردمان تو رو ازم ربودنت میرم ولی بدون فقط تویی دلیل بودنم مهمون نوازی کردنا منو از اینجا روندنم میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکسات آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوستت داره یکی که از دوریه تو سر به بیابون میزاره خدا نگهدار عزیزم...خدا نگهدار عزیزم...خدا نگهدار! 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:35 توسط ترانه
|

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان برايش کوچک است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:30 توسط ترانه
|

امتحان امتحان امتحان این هم برای شم به قول دوستام میگن در تقلبی بسی امید است بی تقلبی برگه سفید است
باورم نمیشه کامل گرفتم

+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:30 توسط ترانه
|

وای خدا ی یه روز که تعطیله ها از توی دماغ آدم در میارن
یه جمعه تعطیله ها ولی کلی کار داریم امتحان امتحان بازم امتحان
فردا امتحان زبان دارم البته بگم زبانم خیلی خوبه
تازه زبانسرا هم میرم ترم آخرم دارم مدرک میگیرم
خوب زیاد وقت ندارم تا آپ بعدی فعلآ
خدا به دادمون برسه
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:46 توسط ترانه
|

و من از آن زمانی می ترسم که انسان برده شود
برده ی آن چیز که " تکنولوژی "می خوانندش. از آن زمانی که تکه های زندگی می شکنند می شنویم اما بعد از مدتی عادت می شوند. از آن زمانی که توان تعریف " انسانیت " را نیست. پایان کتاب را به پایان برد. صفحه ی اول را آورد و نوشت:تقدیم به آنان که به من آموختند درنگ را در سیل تاریخ
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:8 توسط ترانه
|

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ . بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند.
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
غم را بخاطر خودم آفريدم , فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:19 توسط ترانه
|

سلام خوبین؟
در سلامتی کامل به سر میبرید هووووووووو؟
من خیلی زودبه زود آپ می کنم مگه نه؟
دیروز که امتحان داشتم پریروز هم که باز امتحان داشتم نشد بیام
گفتم بیام پیش شما
ولی باهاتون قهرم خیلی نامردین چرا نظر نمی گذارین؟
می و نین نظر بزریم بگین من درمورد چی براتون بنویسم
تا آپ بعدی فعلآ بابای
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:48 توسط ترانه
|

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد
پس نگو
نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است
ولی دل دریایی است
تاب و توانش بیش از این هاست
دوستت دارم
وتاوان آن هرچه باشد، باشد
دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز
باکی ندارم از هیچ کس و هر کس
که تورا دارم
عزیز 
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:37 توسط ترانه
|
